X
تبلیغات
رایتل
کلبه ییلاقی

کلبه ییلاقی

ببخش مرا

 

امروز که آمد٬او رفته بود.....

 

ای کاش می توانستم او را از رفتن باز دارم......

 

ای کاش می توانستم بگویم دوستت دارم٬ به تو وابسته ام٬ بدون تو یارای زندگی

 

ندارم......

 

ولی باز هم همان حس احمقانه قلبم را به سکوت واداشت و نگذاشت از ته دلم حرف

 

بزنم.

 

ای کاش می توانستم  به او بگویم که مقصر من بودم  تو گناهی نداشتی ولی آن حس

 

آشنا......

 

             

 

محبوبم!

 

یک هفته از رفتنت می گذرد......

 

دروغ نمی گویم٬در این یک هفته از غم دوری تو ویران نشده ام......

 

در این یک هفته اندیشیدم٬ به گذشته٬به رفتنت٬به آینده.......

 

جای خالی ات را به خوبی حس می کنم.خانه بوی ترا می دهد.......

 

قناری ها سکوت اختیار کرده اند و نمی خوانند. خانه در سکوتی مرگبار فرو رفته.......

 

می دانم که اشتباه از من بود.حال با تمام وجودم ٬از ته قلبم از تو می خواهم که

 

بازگردی........

 

دوستت دارم به اندازه ذرات وجودم........

 

 


+08:27 ب.ظ | اندیشه | سه‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1386 | 5 نظر | چاپ


روز مادر گرامی باد


پدر و مادر پیامبرانی هستند که ماموریت دارند تا فرزندان خویش را در سیر کمال هدایت کنند...

 

دستهایش را می بینم که چطور چروکیده شده اند.صورتش خسته است٬گویی سالیان است که

مجال استراحت را پیدا نکرده.

هر روز کنار پنجره می نشیند و به بیرون می نگرد.

زمستان ها و تابستان های زیادی را از پشت پنجره دیده است.نگاهش می گوید که در انتظار

است در انتظار چه چیز؟ شاید خودش هم نداند.

هنوز هم خیابان باریک و شلوغ بیرون برایش تازگی دارد.هنوز هم صدای مرد چرخی گلفروش٬

صدای بازی بچه ها برایش تازگی دارد.

خاطرات مانند یک فیلم سینمایی از مقابل دیدگانش می گذرند.نگاهش به من سرشار از غرور

است. مرا که نگاه می کند به خود می بالد.این را در چشمانش می بینم.

به او می نگرم و در او می اندیشم عشق بی پایانم را به او احساس می کنم ولی افسوس که

نمی توانم ابراز کنم.

با این حال دستانش را میبوسم و می گویم روزت مبارک!


+10:57 ب.ظ | اندیشه | شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1386 | 1 نظر | چاپ


عکس

از وبلاگ me and rest of my world

www.meteora2050.blogfa.com


+10:55 ب.ظ | اندیشه | شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1386 | چاپ


راز زندگی

باد به نزد دزخت آمد و راز زندگی را ازو پرسید.....

درخت پاسخ گفت: از من نپرس که گاه زنده ام و گاه مرده......

به سراغ ابر رفت٬ او را نوازش کرد و سوال خود را پرسید......

ابر پاسخ گفت :‌از من نپرس که خود نمی دانم مبدا و مقصدم کجاست.....

تا شب صبر کرد تا سوال را از ماه بپرسد ولی ماه مانند خیلی اوقات دیگر بدقولی کرد و آن شب

نیامد.

صبحگاه به نزد خورشید رفت ولی از شدت گرما نمی شد به او نزدیک شد......

سردرگم و بی مقصد در حال حرکت بود  که به رود رسید......

با نومیدی سوال خویش را از رود پرسید و رود پاسخ داد:

راز زندگی در این است  که مانند درخت قانع باشی مانند ابر از خود ببخشی مانند خورشید گرم و

صمیمی باشی و مانند رود  شاداب و سرشار از نیرو به سوی اهداف خویش پیش بروی.


+04:19 ب.ظ | اندیشه | دوشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1386 | 0 نظر | چاپ

1 2 >>

کلبه

اینجا کلبه ی منه. وسط یه جنگل سبز و تاریک٬هم ترسناک و هم دیدنی. ...اینجا هوا خنکه و خیلی کم گرم میشه٬عاشق باروناشم

ماه شمار اقامتم

بهمن 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384

اتاق های کلبه

ادبی
انتقادی
اجتماعی
یادداشت
عکس

کلبه های دوستانم

آخرین ترانه ی باران
من شب و خورشید
سکوت کوچ
نفسی تازه کنیم..... بوی گل می آید
چند قدم نزدیک تر به خدا

نوشته های تازه

لذت توام با کسب تجربه!
[ بدون عنوان ]
ستاره
صحبت......................................مولانا
بازگشت همه به سوی ((او))ست!!

RSS

کاربران آنلاین :
بازدیدها : 108492