کلبه ییلاقی

ستاره

منم مثل خیلی های دیگه یه ستاره تو آسمون داشتم. 

 

این یکی از همه درخشان تر بود حتی رنگشم فرق می کرد. 

 

خیلی وقتا می رفتم لب پنجره با اون درددل می کردم. 

 

هرچی تو دلم بود باهاش درمیون می ذاشتم.همه ی رازامو بهش گفته بودم. 

 

خیلی بهش عادت کرده بودم کم کم هرشب کارم این شده بود که یه ساعت بهش زل بزنم و باهاش صحبت کنم. 

 

گاهی وقتا واسش گریه می کردم.آرزو می کردم که ایکاش اینقدر نزدیکم بود تا تو گرماش غرق شم ببوسمش و هرشب کنارم باشه تا اینکه...  

 

 

 

چند شبی بود که نمی دیدمش. 

 

احساس می کردم آسمون خالی شده... کم نور تر از همیشه شده... 

 

خیلی شکسته  شده بودم دیگه به خودم قبولونده بودم که منو ول کرده و رفته ستاره ی یکی دیگه شده. 

 

بعد از چند شب یه خبر از تلویزیون شنیدم... 

 

یک ماهواره به دلیل نقص فنی منهدم شد... 

 

    


+09:47 ب.ظ | اندیشه | پنج‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1387 | 3 نظر | چاپ


صحبت......................................مولانا

آنها که به سر در طلب کعبه دویدند 

 

چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند 

 

رفتند... 

 

رفتند که بینند در آن خانه خدا را 

 

بسیار بجستند...خدا را ندیدند 

  

چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف 

  

ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند 

  

کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ... 

 

آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند...


+04:38 ب.ظ | اندیشه | شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1387 | 5 نظر | چاپ


خسته ام

خسته ام...

سحر را با تشویش آغاز کردن..........

از طلوع آفتاب نالیدن..............

نگاه های سرزنش آمیز را خریداری کردن.................

به قلب خود ستم روا داشتن...............

خود را محکوم کردن................

عشق را در خود سرکوب کردن..............

خسته ام...

 


+06:20 ب.ظ | اندیشه | جمعه 24 اسفند‌ماه سال 1386 | 4 نظر | چاپ


راز زندگی

باد به نزد دزخت آمد و راز زندگی را ازو پرسید.....

درخت پاسخ گفت: از من نپرس که گاه زنده ام و گاه مرده......

به سراغ ابر رفت٬ او را نوازش کرد و سوال خود را پرسید......

ابر پاسخ گفت :‌از من نپرس که خود نمی دانم مبدا و مقصدم کجاست.....

تا شب صبر کرد تا سوال را از ماه بپرسد ولی ماه مانند خیلی اوقات دیگر بدقولی کرد و آن شب

نیامد.

صبحگاه به نزد خورشید رفت ولی از شدت گرما نمی شد به او نزدیک شد......

سردرگم و بی مقصد در حال حرکت بود  که به رود رسید......

با نومیدی سوال خویش را از رود پرسید و رود پاسخ داد:

راز زندگی در این است  که مانند درخت قانع باشی مانند ابر از خود ببخشی مانند خورشید گرم و

صمیمی باشی و مانند رود  شاداب و سرشار از نیرو به سوی اهداف خویش پیش بروی.


+04:19 ب.ظ | اندیشه | دوشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1386 | 0 نظر | چاپ

1 2 3 4 5 ... 7 >>

کلبه

اینجا کلبه ی منه. وسط یه جنگل سبز و تاریک٬هم ترسناک و هم دیدنی. ...اینجا هوا خنکه و خیلی کم گرم میشه٬عاشق باروناشم

ماه شمار اقامتم

بهمن 1388
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384

اتاق های کلبه

ادبی
انتقادی
اجتماعی
یادداشت
عکس

کلبه های دوستانم

آخرین ترانه ی باران
من شب و خورشید
سکوت کوچ
نفسی تازه کنیم..... بوی گل می آید
چند قدم نزدیک تر به خدا

نوشته های تازه

لذت توام با کسب تجربه!
[ بدون عنوان ]
ستاره
صحبت......................................مولانا
بازگشت همه به سوی ((او))ست!!

RSS

کاربران آنلاین :
بازدیدها : 108512